ابراهيم اصلاح عربانى

646

كتاب گيلان ( فارسى )

كه اين واقعه و حال تو تواند حل كردن نيست ، الّا شيخ زاهد گيلانى و درمان درد تو نيست جز در شفاخانه ارشاد او . . . » « 1 » و آنگاه در شناخت ظاهرى شيخ مىگويد : « او مردى است قصير القامه ، ازهر اللون ، مشرب بالحمرة ، اكحل العينين ، اسطح الجبهه ، اصلع الناصيه ، خفيف العارضين ، عريض اللحية » « 2 » در خلوتش به جانب خاور است و خورشيد در برآمدن خود نخست به خلوت او چهره سايد . چون شيخ صفى از شيراز بيرون آمد و با پوشش نمدى و پشمينه ، حيران و سرگردان در طلب شيخ زاهد بود ، شيخ با صفاى باطن به ياران و پيروان فرمود : جوانى نمدپوش در طلب ما سرگردان مىباشد ! كه اين سرگردانى چهار سال بدرازا كشيد تا محمد ابرهيمان ، بازرگانى از نزديكان صفى به گيلان آمد و در ناحيه خانبلى در ده هليه‌گران بعد از خريد برنج به خدمت شيخ زاهد رسيد و به دست او توبه كرد و جامه فقر پوشيد . به وقت بازگشت برفى سخت باريد و او در حوالى اردبيل در ميان برف گير كرد . خبر به ده رسيد ؛ مردم به نجات او شتافتند . شيخ صفى هم در جمع آنها بود . چون محمد را در جامه فقر بديد كيفيّت را جويا شد . گفت : به دست شيخ زاهد توبه كردم . صفى علايم و نشانيهاى زاهد چنان‌كه دانسته بود برشمرد . محمد ابرهيمان همه را تصديق نمود . شيخ را طاقت طاق شد و در آن برف خطرناك در ماه رمضان عازم گيلان گرديد . به نهى و التماس دوستان و خويشاوندان التفات ننمود و چون به هليه گران رسيد مستقيما به زاويه شيخ زاهد رفت . تاج الدين ابراهيم زاهد را عادت بر اين بود كه در يك‌ماههء رمضان كسى را نمىپذيرفت و به عبادت و ذكر مىپرداخت . اما در آن‌روز خادم خود محمد خليلان را احضار نمود و دستور داد : جوان كپنك‌پوشى را كه در زاويه نماز مىگزارد به خلوت بياور . محمد خليلان چنان كرد كه فرموده بود . چون صفى بازآمد شيخ پرسيد : « اردبيلى به چه كار آمده‌اى ؟ شيخ فرمود كه آمده‌ام كه توبه كنم ! » « 3 » آن‌گاه به پاى پير افتاد و تلقين ذكر گرفت و شيخ زاهد ، بر خلاف عادت كه در رمضان كسى را به خلوت خويش راه نمىداد مريدان و پيروان و طالبان را احضار كرد و به آنها فرمود : « اين آن جوان نمدپوش است كه با شما گفته بودم ؛ چهار سال است كه در اردبيل سرگردان مىگردد و ميان اين و حق تعالى يك حجاب بيش نبود و آن نيز مرتفع شد . » « 4 » نوشته‌اند چون صفى توبه كرد و به خلوت نشست به خاطرش گذشت ، چرا امير عبد الله با آن مقام والاى عرفانى و معنوى از وى دستگيرى نفرمود و به شيخ زاهد رهنمونش گرديد . شيخ با صفاى باطن انديشهء صفى را خواند و گفت : « اردبيلى چه فكر مىكنى ، امير عبد الله سوار است ، اما سواركننده نيست ! » « 5 » شيخ زاهد كمتر به سفر مىرفت . جز يكى دو بار به شروان و چندبار به اردبيل سفر ديگرى از او ثبت تاريخ نشده ، در اين‌باره مىفرمود : من مجاز نيستم خود را آشكار نمايم . او در تمام مدت عمر با مناعت طبع بزيست ، شخصا به كشت برنج مىپرداخت و از اين‌راه امرار معاش مىنمود و هزينهء سنگين پيروانش را متكفل مىشد . اولين سفرش به منطقهء شروان به عهد شروان شاه اخستان و پسرش سيامك بود . اين پدر و پسر هردو به نابودى زاهد مصمم بودند . چون شيخ اين را بدانست ، فرمود كه : « اگر سياه مرگ واپس آيد . » در اين‌زمان سيامك به نزد ارغون بود و به دستور او دستگير و در نمد سياه آنقدر ماليده شد تا بمرد ! شروان شاه نيز گفت به شمشير ، مريدان شيخ بكشم و زاويه‌اش را درهم ريزم ! روزى در اطاق خود به جنون دچار گرديد ؛ با شمشير كشيده به ديوارها حمله مىكرد ! خبر آن به شيخ بردند فرمود : « آن شمشير كه او خورده است دفع آن به اين شمشير نتوان كردن و بدين‌حال ماند تا بميرد ! » غازان خان اعتقادى خاص به زاهد داشت و چون خواست به خدمت رسد به اركان دولت و امرا گفت : من سه نيت كرده‌ام ، نخست چون به حضور رسم سخن از حسين منصور بگويد ؛ دويم از عدل سخن به ميان آورد ؛ سيم پيراهنش از تن برون كند و بر من پوشاند . چون درك حضور يافت بعد از مصافحه زاهد گفت : اگر صاحب سرّ تو ، سرّت به ديگرى فاش كند با او چون كنى ؟ جواب داد او را بر دار كنم و به آتش بسوزانم ، فرمود حق تعالى با حسين بن منصور حلاج چنين كرد . سپس ضمن پرسشى از خزانه سلطان گفت : خزانهء بايد از عدل كنى تا مردم ترا دعا گويد ، زر هميشه مىتوان تحصيل كرد ، غازان خان به انتظار شنيدن و اجابت سومين نيت خود بود كه شيخ فرمود : فرزند در ميان مردم برهنه شدن درست نيست ؛ صبر كن تا خلوت شود ! غازان خان چون اين كرامت بديد هردو پاى شيخ را بوسيد و آنگاه كه جامه بستند ، به خازن سپرد تا در وقت مرگ در او پوشانند . غازان خان دو بار ديگر با شيخ زاهد ملاقات نمود ، يكى از اين‌دو بار زمانى بود كه زاهد به منظور شفاعت از ملك احمد اسپهبد گيلان به موقان سفر نموده بود ، شيخ صفى پيشتر به اردو رفت و خبر ورود شيخ را داد ، غازان خان سواره به استقبال شتافت و با عزت و احترام او را به بارگاه آورد و ملك احمد را نيز به او بخشيد . شيخ تاج الدين ابراهيم زاهد در امر دين فوق العاده سخت‌گير و بىگذشت و از گدائى نيز متنفر و بيزار بود ، روزى به مؤذن خوش‌آوازش فرمود : آوازت نه آواز هميشگى است . مؤذن گفت امروز يك پاره نان گندم از كسى بخواستم و بخوردم ! شيخ گفت : كسى كه در گدايى بر خود بگشايد صحبت ما را نشايد ؛ و ديگر اجازه نداد او نمازش را اذان‌گو باشد . مسئلهء خليفه‌گرى و جانشينى شيخ زاهد اهميتى بسيار داشت و بسيار بودند كسانىكه به حق خود را شايسته مسندنشينى او مىدانستند ولى نظر زاهد متوجه صفى بود و اين رشك مريدان را برمىانگيخت . پس به شيخ عرضه داشتند كه سجاده ارشاد را به شيخ جمال الدين على بسپرد . زاهد اين خواهش نپذيرفت و گفت : « در اين كار موافق مراد الله مىبايد بودن . . . » « 6 » و من اكنون مراتب اخلاص هردو به شما مىنمايانم . مىدانيد كه خلوت جمال الدين پهلوى خلوت من و آن ديگرى بر كنار دريا به نيم فرسنگ فاصله با من باشد . اكنون هردو را آواز مىدهم ، پس سه بار على را آواز داد و پاسخى نگرفت ، آنگاه بىدرنگ صفى را بخواند و پاسخ گرفت چنان‌كه همه بشنودند ، چون صفى آمد شيخ فرمود : « صفى كجا بودى ؟ گفت در خلوت . گفت : چرا آمدى ؟ گفت : شيخ ندا فرمود بدان سبب آمدم ، گفت : آواز من شنيدى ؟ گفت : بلى شنيدم . . . » آنگاه شيخ مريدان را گفت : على در كنار ما به هاى من هويى نگفت و صفى از نيم فرسنگ راه به گوش جان شنيد ! حال چه مىگوييد ؛ كدام‌يك ازين دو بايد مسندنشين ارشاد شوند ؟ گفتند : صفى الدين .

--> ( 1 ) . روضات الجنان ، حافظ حسين كربلايى ، به كوشش جعفر سلطان القرايى ، بنگاه ترجمه و نشر كتاب ، تهران 1344 ، صفحهء 236 . ( 2 ) . همان كتاب ، صفحهء 237 . ( 3 و 4 و 5 ) . همان كتاب ، صفحهء 246 - 240 . ( 6 ) . تاريخ حبيب السير ، غياث الدين خواندمير ، زير نظر دكتر محمد دبير سياقى ، انتشارات خيام ، تهران 1353 ، جلد 4 ، صفحهء 417 .